امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

چكاب 36 هفته

ديروز رفتم مطب دكتري كه قراره منو عمل كنه براي چكاپ ،خلاصه قبلش يه سري جرياناتي پيش اومد كه دوست ندارم اونا رو وارد وبلاگت كنم دوست دارم فقط از خوبيها بنويسم اين خانوم دكتر كه ما الان يه دو ماهي هست باهاش آشناشديم بسيار خانوم مهربوني هستن و بعد از كلي تحقيقاتي كه كرديم وهمه در مورد ايشون نظر مثبت كه داشتن از كارش هم خيلي تعريف ميكردن و همه ميگفتن بسيار دكتر خوبي هستن ايشون،اول قرار بود من برم بيمارستان پيامبران و خود دكتري كه زير نظرشم وداداشي رو هم دنيا آورده منو عمل كنه كه من واقعا بهش اعتماد دارمواينكه بسيار دكتر مهربوني هستن اما خوب با همسري صحبت كردم و خودم به اين نتيجه رسيدم كه همين دكتر رو انتخاب كنم و ايشالا همه چي حله فقط زياد استرس...
19 اسفند 1391

مراحل آخر

امروز صبح با همسري رفتيم بيمارستان ميلاد تا كارهاي پاياني رو با هم انجام بديم براي رزرو روزي كه ميخوام بستري شم،خلاصه بخاطر فشارم كه يه وقتايي زياد ميره بالا دكتر نگران شد و يه آزمايش خون و يه ادرار 24 ساعته هم برام نوشت كه امروز صبح آزمايش خون رو دادم فقط ميمونه ادرار كه فردا انجام ميدم و بعدش رفتيم براي پذيرش بستري كه تاريخ بستري شد 11/11/91 و روز زايمان شد..........12/11/91 و براي رزرو اتاق vip هم گفتن روزي كه بستري ميشم بهم ميدن و به مامانم گفتم روز زايمان كيه و قراره دهم بياد تهران و همسري هم شنبه ميره بندرعباس كاراشو تموم كنه تا پنج شنبه برگرده و منم شنبه ميرمخريد چيزهايي كه ناقص دارم رو تموم كنم كه دير نشه ...
19 اسفند 1391

اولين ماهگرد ارميا البته با تاخير

سلام ارميا گلي مامان ببخشيد من اينقدر تنبل شدم و دير برات آپ ميكنم هرچي بزرگتر ميشي خيلي قيافت خوردني تر ميشه خنده هات رو خيلي دوست دارم گريه هات رو هم دوست دارم داداش اميرحسين كه عاشقته اينقدر بوست ميكنه هرچي به داداشت ميگم لپاشو بوس نكن دستشو بوس كن گوش نميگيره همش ميگه دوس دارم لپاشو ببوسم اولين ماهگردت١٢/١٢/٩١ بودمبارك پسركم .چند روز پيش بردمت درمانگاه ماهان براي پايش همه چيزت خوب بود خدا را شكر. عكس يك ماهگيت ارميا در حال بازي البته بازي سه ثانيه اي،فورا گريه ميكني بغلت كنم خيلي بغلي شديا بعد از سه ثانيه اينم عكس 24 روزگيت وقتي عصباني ميشي بغلت كنم اينجا هم 24 روزته بعد از يه حمام دلچسب يه خواب نا...
19 اسفند 1391

گذر زمان

انگار همين ديروز بود كه با بابايي آشنا شدم بعدش مراسم عقد بعد عروسي بعد حاملگي و بعد دنيا اومدن اميرحسين جونم، رشد كردنش ،راه رفتنش ،هي بزرگو بزرگتر شدنش،ديشب وقتي داشتم داداشت رو ميخوابوندم و به صورتت نگاه ميكردم يهو به خودم گفتم حواست نيستا اميرحسين داره كم كم بزرگ ميشه ياد كوچولويي هات افتادم كه چقدر منو اذيت كردي خيلي بچه بد قلق و نا آرومي بودي يادش بخير اونموقع كه خونمون بوشهر بود بنزين هم ارزون بود و هنوز يارانه اي نشده بود، شبا يا هروقتي كه بابايي از سر كار خونه مي اومد ما عازم سفر ميشديم دليل داره ميگم سفر بخاطر اينكه اصلا آروم نميگرفتي و فقط تو ماشين خوب مبخوابيدي براي همين هروقت بابا مي اومد راهي دشت ارژن ميشديم و برميگشتيم كه گريه...
5 اسفند 1391

داداشي هاي خوب

سلام ارميا جون پسر عزيزم هنوز زرديت پايين نيومده به خاطر فاويسمي كه داري و همچنان هر از چند گاهي كه دكتر ويزيتت ميكنه يه آزمايش بيلي روبين هم ميده ديگه خودمم دلم كباب شده آخه مگه چقد خون داري كه هي بايد آزمايش بدي اولين عكست بعد از 7 روز از بيمارستان مرخص شديم بخاطر زردي كه داشتي 10 روزه گيت داداشيهاي دوست داشتني ...
5 اسفند 1391
1